تبليغاتX
.: Cestrum :.
.

Home Email Archive Designer

نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش كبوترها
نه به این آتش سوزنده كه لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاك شقایق را در سینه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تك و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریكی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینك این من كه به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی كن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یك نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری

تولدت مبارک!!!

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388 ساعت 15:40 توسط محمد |


آخرین بار امروز صبح اتفاق افتاد...

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388 ساعت 19:46 توسط محمد |


حوالي بعدازظهر يه روز گرم تابستوني بود. كم‌كم همه كارمندها كارت ميزدن و ميرفتن خونه‌هاشون. نسبت به صبح يگان خيلي آروم‌تر شده بود. بعد از يه روز سخت كاري تو دفتر گروهان نشسته بودم و داشتم پرونده‌هارو زير و رو ميكردم و چند تا نامه تايپ ميكردم. به قدري احساس خستگي ميكردم كه هر چند دقيقه يه بار بار با سر ميرفتم تو مانيتور. به زور از روي صندلي بلند شدم و يه ليوان آب جوش ريختم توي ليوان، يه بسته شيرقهوه هم ريختم توش و دوباره پشت ميز نشستم. هنوز چند خطي از تايپ اولين نامه نگذشته بود كه يهو...

  • آقاي نابغي.... آقاي نابغي...
  • بله جناب سروان.
  • كجايي نابغي؟ دو ساعت دارم صدات ميكنم...!
  • همينجام. داشتم بايگاني‌ها رو انجام ميدادم. امري باشه.
  • خيلي سريع يه ليست از كليه پرسنل كادر و وظيفه تهيه ميكني براي ماموريت فردا !!؟
  • ماموريت؟؟؟ فردا چه خبره جناب سروان؟
  • فضولي نكن بچه... كاري رو كه گفتم انجام بده... سريع پسر.(با خنده و شوخي)
  • چشم. امر ديگه‌اي نيست قربان؟
  • ميتوني بري... آها، راستي همين الان برو دژباني آمار همه كادري‌هاي حاضر در يگان رو بهم بده و بهشون ابلاغ كتبي كن كه فردا ماموريته.
  • چشم حتما. ميتونم برم؟
  • برو.
  • خيلي سريع از اتاق بيرون اومدم و رفتم دنبال كارايي كه بايد انجام ميدادم. حدود يه ساعت درگير بودم كه بتونم خيلي سريع تمومش كنم. بعد از يه ساعت رفتم دفتر جلوي درب فرماندهي و در زدم...
  • بفرماييد.
  • جناب سروان اين خدمت شما. تموم شد.
  • كسي رو كه جا ننداختي؟
  • فكر نكنم قربان. هر كسي كه به ذهنم ميرسيد و اسمش تو لوحه كامپيوتري بود، نوشتم.
  • مرسي. ميتوني بري.
  • با اجازه... (همراه با احترام نظامي)

ديگه داشتم ميمردم. از فرط خستگي قدم از قدم نميتونستم بردارم و پاهام رو ميكشيدم. وقتي در دفتر رو باز كردم چشمم به  ليوان شيرقهوه‌اي افتاد كه يه ساعت پيش براي خودم فراهم كرده بودم. يهو  ياد اون قانون مورفي افتادم كه ميگه:

"درست زماني كه يك ليوان قهوه براي خودتان درست ميكنيد، رييستان صدايتان ميكند و معمولا كارش تا سرد شدن قهوه‌تان به طول خواهد انجاميد"

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388 ساعت 19:44 توسط محمد |


۷۲ ساعت !!؟

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388 ساعت 19:45 توسط محمد |


تقویم نشون میده که امروز، روز تولدمه
از همه طرف تبریک، هدیه و شاد‌باش‌های دوستان…
آیا غیر از اینه که تولد من، باید تولد دوباره افکار، خواسته‌ها و دلمشغولی‌هام باشه؟
خدایا! می‌خوام روز تولدم، روزی باشه که چشم‌هام تازه و باطراوت ببینن. اما اون روز هنوز در تقویم علامتگذاری نشده…

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 ساعت 3:0 توسط محمد |


Home | Archive | Email